پنجشنبه ۲۳ سپتامبر ۲۰۱۰

خط بکش دور خودت رها شو


صندلی چرمی روبروی میز؛ برو و ولو شو روش و چشماتو ببند. به زندگی فکر کن. چشمهات رو ببند و فکر کن به هر چیزی که به ذهنت خطور خواهد کرد. فکر کن. نگران نباش، نگرانش نباش نمره کمتر از بیست بهت نمیدم. سرت رو خم کن به عقب و بذار سر پشتی صندلی. غرق شو در تفکرات خودت بذار ذهنت ورزش کنه. رُکون تموم وجودت رو فرا گرفته. بذار وا شی بشکفی هرز نباشی. اول از خودت شروع کن و تعمیمش بده. تو میتونی، موفق میشی. کلی چیزها هست که باید راجع بهش فکر کنی. میدونم قفل کرده مغزت اما سرانجام باید شروع کنی دیگه. تابستون نود روزه رفت و به جای اینکه از دردها و خستگیهات بکاهه، باری شد افزون رو دوشت موند. هر یک روز رو ذخیره کردی پشتت و کشیدی و کشیدی و یه لحظه هم فکر نکردی. فقط کشیدی و تحمل کردی و درنگ نکردی و آخرش هم بریدی. قفل کردی موندی چه باید کرد. گرمای هوا بخار شد و زیر پوست دست، شکمت، تنت ریشه کرد و بزرگ شد و بچه دار. داغ کردی نمیدونی چه کنی. روزی یه بار میری و دوشی میگیری به هوای اینکه خنک شی، از گرما رهایی یابی. گرما ترکت نمیکند. دلت ابرهای نم‏زنی میخواهد که هوا را گرفته کند. بغض را در دلت بکارد و بشینی روی پله ها روبروی باغچه ی کوچک حیاط. هوا گرفته باشد. هویجی از جیبت بیرون بیاوری و سخت گاز بزنی و بیهوا با هوا بگریی. بزند به سرت کاشی های کف را برداری. خاک زیرشان را خالی کنی و گوری بسازی و داخلش دراز بکشی. باران به صورتت چکه می کند. یکه میخوری که چرا لحدت سنگ ندارد. نایی برای باز ایستادن نیست. دراز بکش و فکر به هر آنچه که به ذهنت میاید و کاری به چیزی نداشته باش. غرق شو در چاله ای که حالا درش دراز کشیدی و بارون پر از آبش کرده. کرمها کاری به بدنت ندارند. آنها غرق شدند و روی سطح آب شناورند. غرق شو در گودال خاکی قبرت و قلبت رو به آب بسپار به آبی زلال. نفسهایت را حباب نکن و به سح آب نده و نگه کن. حواست به تمرکزت باشه. همونجا باش، بزی، اگه دختری همونجا هم بزا و بذار آب جلا بده کل وجودت رو. هر وقت فکر کردی که تازه شدی، چند سال دیگر بمان و بعد بیا بیرون. سعی کن اینبار جوری باشی که نیازی به آبت نباشه برای تعمید...