شنبه ۲۵ سپتامبر ۲۰۱۰

نوایِ خوشِ دل


میاد کنارم میشینه. زیر لب داره واسه خودش زمزمه میکنه. یه کم صورتم رو به لبهاش نزدیک میکنم. اخم میکنه و ساکت میشه. اومده کنارم نشسته زانوهاش رو بغل گرفته معلومه از یه چیزی ناراحته. شایدم من اشتباه احساس میکنم و چیزی نشده. بهش میگم عزیزجان، چی شده؟ سرشو میاره بالا نگاهم میکنه. عمق نگاهش خالیه. هیچ چی از تو چشاش نمیفهمم. مثل یخ میمونه. دوباره سرش رو میندازه پایین. میرم میچسبم بهش تکیه میدم به دیوار و شروع میکنم حرف زدن...
ببین من مثل برادر تو میمونم. گوشم هم آماده س که بشنوه و از این حرفها. هیچ چیزی نمیگه. فقط سکوت میکنه. مثل همیشه حالت غریبی بهم دست میده. دچار تشویشی پریشون میشم و مدام گوشه ی لبم رو گاز میگیرم. زخم میشه، کنده میشه پوستش، خون میاد کم کم. میگم دیدی چکار کردی؟ زیر لبی میگه من کاری نکردم که، خودت گاز گرفتی خودت رو. میگم ولش کن اصن، مهم نیست. سرم رو میچسبونم به دیوار و اتاق رو برانداز میکنم. یه دیوار سفید، یه پنجره ی قدیمی، یه پرده ی قدیمی اما تمیز. یه موکت هم کف اتاق پهنه و یه زیرانداز که عزیزجان روش نشسته. چشمها رو میبندم و فکر میکنم. احساس میکنم حالا که چشمهامو بستم عزیزجان داره چارچشمی نگاهم میکنه، مضطربتر میشم و چشمهام رو میفشرم به هم. انقد زور میدم بهش که پشت پلکهام درد میگیره و ول میکنم. صدای به هم خوردن لبش رو میشنوم. انگاری باز داره چیزی میخونه واسه خودش. ذهنم میره باز، میره یه جا دیگه...
میزنم کنار، از یه آقایی آدرس میپرسم. میگه اولین خروجی برو بیرون و برس به میدون. میدون رو مستقیم برو بالا. 300 متر بری بالا رسیدی. تشکر میکنم و راه میفتم. میرسم به خروجی، حواسم نیست. رد میشم. یه کم جلوتر میزنم بغل و از آینه پشت سر رو نگاه میکنم. نمیشه برگشت. مضطرب میشم. ناگهان صدای عزیزجان منو به خودم میاره. حواسم با اضطراب میاد پیشش. اما دوباره ساکت میشه. میگم چیه عزیزجان؟ حست درد گرفته باز؟ سرش رو تکون میده. میگم پس چی؟ من من میکنه و مردده.
یادته قبلنا یه ترنج برمیداشتیم و کنار هم رو بروی دیوار می نشستیم و ترنج رو قل میدادیم سمت دیوار. میخورد به پایین دیوار و برمیگشت؟ یادته چقدر با هم یکی بودیم؟ حالا هم هستیم. چند ساله؟ رفاقت مثل شراب میمونه. کهنه ش عشقه. میگم آره عزیزجان یادته. یه نوار داشتی پیانو میزد و باهاش باهم گریه میکردیم؟ توی اون سرما میرفتیم زیر پتوی کوچیکمون، به زور خودمون رو اون زیر جامیدادیم که دست و پامون نزنه بیرون. بعد صدای هق هق تو می اومد. میگفتم چرا هق هق؟ میگفتی چرا صدای خودت داره میلرزه؟ چون نمیخوام ناراحت باشی؟ تو که راست میگی. انگاری از هم خجالت میکشیدیم، غروری داشتیم که خیلی دیر شکست خلاص شدیم. میگه تو هنوزم مغروری، میگم نه، دیگه من مثل آب روون توی جوی آب میمونم. نگاهم میکنه لبخند میزنه. لبخندت رو دوست دارم عزیزجان. بازم نگاهم میکنه. میگه یادته ترنجه رو چه میکردیم؟ میگم آره، من هی میخواستم از پنجره با آخرین قدرتم پرتابش کنم، ولی تو هیچوقت نذاشتی. ازم میگرفتیش. با چاقو پوستش رو میکندی به زور. میگفتم ولش کن عزیزجان، آبلمبو شده دیگه. میگفتی تازه عمل اومده بخور ببین چی شده. من با اکراه میخوردم، داغ بود و انگاری گازدار. میگفتم این چیه آخه بذار برم از یخچال دوتا بیارم هم خنکه و هم سفت.
انگار فکرم رو خوند، پرید وسط حرفهام و گفت الآن دلت چی میخواد. گفتم پیانو با ترنج. لبخند غمناکی زد و گفت حالا دیدی؟ گفتم آره، همیشه حق با توئه عزیزجان. من اگه تورو نداشتم از غصه دق میکردم. میگه میدونم، من هم گاهی همین حس رو دارم. راست میگفت، گاهی وقتا این رو از حالتش میفهمیدم...