حس عجیبی درونم موج میزنه. تو دلم مدام تشویش جریان داره و حتا اندکی هم ترس. علتش و نمیدونم، یا شایدم میدونم و خودم رو زدم به خریت که اضطرابم رو برخودم بپوشونم. چه کاره بیهوده ای. خستگی این چند روزه تحمل و طاقت و انرژی رو تو بدنم به حداقل رسونده، دراز که میشکم، تمامن درد میگیرم. انگار بسته اندم و از هر طرف می کشند. مهرماه گذشت بی کمترین رخداد متفاوتی. همه ی وقت در دانشگاه سپری شد، نیمی در کلاسها و الباقی توی کتابخونه، سلف یا محوطه. کسل کنندگی ناشی از روزمرگی اش به کنار که کنار اومدم باهاش دیگه کم کم، ولی انصافن خستگی کلاسهای 8 صبح و 7 شب واقعن طاقت فرساست. صبحها با خستگی بیدار میشم، شبها با بیحالی میخوابم. اینهم وضعیت این ترم تحصیلی م.
در کل میخوریم و میخوابیم و کار مفیدی انجام نمیدیم، نتیجه بخش هم هست صد البته؛ روز به روز پیل (همون فیل منظورمه، واسه اینکه مشکلی پیش نیاد پارسیش کردم) تر از دیروز، دور کمر روزانه بطور چشمگیری پهن و دور کمر شلوارها بی معرفتانه تنگ تر میشن. هرچی هم که سعی میکنم از تنقلات توی دانشگاه بکاهم و به جای آبمیوه های رنگارنگ، به چای ساده بسنده کنم، افاقه نمیکنه. در هر صورت مهم نیست. انقدر چیزهایی هستند که اگه حس غصه خوردن باشه، باید براشون غصه بخورم که نوبت به اینها نمیرسه.
خیلی کوتاه شد این دفعه. 5 دقیقه فکر کردم چیز دیگری برای نوشتن که هم سنخ مذکورات باشه به ذهنم نرسید. فعلن همینا، بالا باش!