این قصه، این قصه و قصه ها پایانی ندارند. من می نویسم. خسته که شدم کمی مهمل می بافم و آبش را زیاد میکنم، به مغزم فشار میآرم و بعد که قفل کرد و به دیوار بست رسید، نقطه ای میذارم ته حرفام و شما هم صفحه رو میبندی و زیر لب غر و لندی میکنی و میری. من هم فراموش میکنم سطر سطر و بند بند این نوشته ها رو. نه که منفراموشکارم، نه که از روی بیکاری و سیری بنویسم، نه که ارزش حرفامو در نکنم؛ تو هم مثل من و مایی. تو هم کمبودی احساس میکنی وقتی فکر میکنی مثل من، مثل ما. البته که من آسمون رو همیشه ی خدا و همه جا آبی نمیبینم. نه که نباشه، من نمی تونم ببینم. شاید اگه بریم بالا باشه، ولی...
میدونی؟ آسمون همیشه آبی هم اگه باشه، همه جا هم اگه آبی باشه و روشن، دست کم روی زمین اینطور نیست. اون بالا هرچی میخواد باشه مهم نیست. ما اینجا جاذبه مانندی داریم که دو پامون رو چسبونده به زمین، خسته که میشیم دراز میکشیم رو زمین، پیر هم که باشیم مدام پخش روی زمینیم. زمین بزرگ، زمین پر آب، زمین ستمکار...
نمیفهمی چی میگم. حتا اون قسمت هایی هم که میفهمی، دلواپسی و اضطرابت رو زیاد میکنه: نشسته یه گوشه ی دیوار، سرده. با دستاش انگشتای پاش رو گرفته و سرش رو قایم کرده لابلای زانوهاش، ها میکنه. نفسش در نمیاد یا اگه در باید سردتر از سرمای انگشتاشه. سعی میکنه افکارش رو متمرکز کنه ولی هرچی بیشتر فکر میکنه، تشویش درونی بیشتری وجودشو در بر میگیره. دیوارا سردن، کمی فاصله میگیره و دراز میکشه روی فرش. چشمها بسته. فوران اتفاقات دیروز امروز توی مغزش، تصادف وحشتناک، باغ گل، عسل طلایی...
یه خط صاف؛ میتونه خوب باشه یا نه. میتونه خط صاف جاده باشه که خواب آوره، خط صاف نوار قلب باشه که ساکته، خط صافه نوشته های من باشه که از روی اجباره.
بزرگترین مشکل ما میدونی چیه؟ هر کس یه چیز میتونه بگه مگه نه؟
اینجا هم اینجوریه دیگه. حتا اگه دلت یه سری چیزا رو نخواد، تحمیل ممکنه بشه بهت. وقتی میشینم فکر میکنم قفل میکنم. میگم یعنی واقعن هیچ راهی وجود نداره که بشه شرایط رو عوض کرد؟ مطلوب من واقعن انقدر دست نیافتنیه؟ میرم تو لک و سعی میکنم فراموشش کنم. همیشه همینطور بوده...