شنبه ۱۵ ژانویهٔ ۲۰۱۱

دیروز:
باید مرد، خیلی از وقتا باید مرد. خیلی کله شق و شایدم احمقیم که این همه وقت باید بمیریم و به روی خودمون نمیاریم و ککمونم نمیگزه، بیخیال از عمق دهان مرگ میگذریم و هیچ چیزی و به تخممونم نمیگیریم. وقتی که تو دلت پر از غمه، وقتی که یه دنیا اشک پشت چشمای بدبختت جمع شده که نه میان، نه میرن، باید شرتو بذاری بمیری. بدتر از اون که وحشتناک تر میکنه اینه که خودتم نمیدونی چه مرگته. چرا یهو لال میشی، خفقون میگیری، مثل قدیما...
یه کارد میوه خوری برمیداشی آروم آروم بازوت رو خط خطی میکردی باهاش، قرمز میشد و ... لذت میبردی. مثل خوردن تخمه. لذتش کم بود خیلی کم ولی وقتی زیادش که میکردی، بیشتر لذت میبردی. انقدر بدبختیم که انی خرده لذتای لعنتی هم فراموشمون شده. حالا فقط گرد غم، غبار درد، ذرات بی حاصل بیرنگ و بوی دردآور میان میشینن رو بدنت، پاکشون نمیکنی، میمونن، یه سری دیگه میان روش، یه سری دیگه، یه سری دیگه... خودت و دلت و همه ی وجود کثیف لجن عوضیت میمونه اون زیر میرا. دیگه نه کسی میبیندت، نه خودت هم حتا خودتو میبینی و این یعنی اوج خفت. که در عین حالی که لش خودت رو تحمل میکنی و میکشیش، گم شی تو خودت. گم شی ننفهمی کی هستی، و مهمتر اینکه کجایی و چه جوری و چرا اینجوری؟
وقتی از زندگی کردنت خسته شدی... دردا هستن همیشه، وقتی یه مدت بها ندی بهشون کم نمیارن تو بیشتر به خودت جفا میکنی. درها بازه، نزدیک که میشی تق میخوری بهشون. کوری؟ نمی بینی؟ نمی فهمی که در باز واسه ی تو معنایی نداره؟
امروز:
شبه بازم، بده حالم، اشک بریزم؟
امروز شمبه س. آدم وقتی دردشو نمیدونه چه کنه؟ حالا گیرم دونستی به کی بگه؟ بیرون برف میاد. دو ساعته که توزند سان داره ریپلی میشه من زل زدم بیرونو نگاه میکنم. آخرشم میدونم که تا صبح باید بشینم کتاب بگیرم دستم بخونم این درسای لعنتی رو. یه حسی در من خلق شده، حس خوبی نیست و شایدم هست. توصیفش هم سخته. چه کار میشه کرد تو این زمان لعنتی. هیچ...
نشستن به تماشای برف و فکر کردی به از هر کاریه. کم کم انقدر اراجیف تو مغزم جولون نمیده...
الآن:
دل و بدن افسرده بود، افسرده تر شد...