پنجشنبه ۳ فوریهٔ ۲۰۱۱

هـــــــی زندگی... اونقدر بازیچه شدم دست این و اون و دنیا، آب دیده شدم دیگه. دردای زیستن و زجر دیدن و فلاکت بودن، لشی ساخته از این من که واکسینه شده. که دیگه ریزه غمهای همیشگی عادت شده به چشم نمیان. لایه لایه تنم از رنجی عجیب و درناک آکنده شده و داره کم کم واسه خودمم یه غریبه میشه، واسه ش یه غریبه میشم. تو رسم دنیا غریبگی با دست کشیدن و فراموشی همراهه، ولی این شاید یه استثنا باشه که همه دنیا رو به مسخره گرفته و میخنده بهش.

فضا سنگین شده. وقتی میام نفس کشیدن سخت میشه. اینجام شده شبیه خودم. دارم کم کم خودم رو توش میبینم، شده آینه ی تمام نما. کمه، هر چند وقت یه باره، مثل خودم...