سالهای پیش، بچه تر که بودم، آدما رو که نگاه میکردم، همه چیزشون رو، زندگی شون، رفتارشون، تمام احوال و مناسباتشون رو که نگاه میکردم، پیش خودم فکر میکردم که فلانی چرا اینطور کرد ککه فلان اتفاق افتاد، میتونست اون گزینه رو انتخاب کنه که براش بهتر بود. خودم ر جای همه میگذاشتم، مسیر عاقلانه رو پیدا میکردم و چیش خودم میگفتم حالا که اون طرف این راه رو انتخاب نکرد، یقین اشتباه کرده. اما حالا... شاید یکی دیگه داره من رو می پاد و با خودش همین حرفا رو میزنه. حالا میبینم که چه ساده بود از بیرون به آدما نگاه کردن و در موردشون نظر دادن، تفسیر کردن. هر چقدر که بیشتر میگذره، هر چقدر که بزرگتر میشم، دایره ی زندگی تنگ و تنگتر میشه. اتفاقایی میفته که اصلن خوشایند نیست، نه برای من و نه دیگران. شاید هیچکس دلش نخواد این اتفاقا بیفته، ولی پیش میاد. یه تحولاتی ایجاد میکنه و دوباره از نو. تا دیروز دغدغه و غم داشتم، الآن درد دارم، فردا چی؟ همه ی اینها شاید با هم جمع میشن. اصلن مهم نیست. آدمی که واسه لحظه ش نمیتونه کاری انجام بده و نمیتونه کاری کنه که اینقدر درد نداشته باشه، چه به فکر فرداس؟ خیلی بده، وقتی که بچه ای پات رو توی یه راهی میذاری و مجبوری وقتی که بزرگ شدی هم همون راهت رو ادامه بدی، خیلی مسخره ست. ازیه طرف فکر میکنی که کاش فلان بود و فلان، از فکر که میای بیرون، با حقیقت که مواجه میشی، میبینی هیچ آینده ای نداری. یا حتا بدتر اینکه نمیتونی آینده ت رو خیلی محو ترسیم کنی. آزه... فعلا که درد زندگی من رو گرفته، خیلی وقته که اینطوره و خیلی وقته که وقتی فکر میکنم به راه حل، قفل میکنم. روزا یکی یکی میان و میرن و امروز با دو سال پیش همین روز من هیچ فرقی نکرده. هنوزم همون کارا، همون بدبختی، همون فکرهای زجرآور، به همون مسخرگی و هیچی. چارتا چیز یاد گرفتم، چارتا چیز از یادم رفته. عجیبه همه چی کلن. خیلی عجیب و غیر قابل درک برای من. میای زندگی خودت رو جمع کنی، نگاه میکنی به جامعه ت میبینی اونجا گند خورده، میای کاری واسه کس دیگه کنی، میبینی به خودت گند خورده. مثل یه بسته میمونه که هیچوقت نخواهم تونست که همه ش رو یکجا باهم داشته باشم. هی... متاسفم برای خودم که چار سال پیش دم غروب وقتی دراز کشیده بودم، یهو داد میزدن توی بلندگو که مثلن اذان، هنوزم که هنوزه باز همون آش و همون کاسه. آدمایی که درکت نمیکنن. دینی که درکش نمیکنی. جامعه و حکومتی که هیچ سنخیتی بین تو و اون نیست، خانواده، فامیل، دوست، غریبه، فیلم، داستان، حیوون، روزنامه و روز و شبی که هیچ ربطی به تو ندارن، با هیچکدوم نمیسازی. واسه چی زنده م؟ عین ملخ از سر صبح سگدو میزنم اونم معلوم نیست واسه چی. فقط واسه اینکه شاید این عقربه های کوتاه و بلند زندگی، لش شون رو تکون بدن و یه کم جلوتر تلپ شن.
چقدر از بیرون که نگاه کنی مسخره س. ده سال اول زندگی تو هیچی نیستی، فقط مفعولی، فقط باید یادبگیری. پنج سال بعد یه غلطهایی هم میکنی، پنج سال بعد فکر میکنی که چقدر پتانسیل داری. پنج سال بعد همچنان زور میزنی. به همین مفتی بیست و پنج سال گذشت. در حالی که اگه نگاه کنی درست میبینی که شاید نود درصد و خیل بیشتر از اینا هیچ پخی نبودن و نشدن تو این بیست و پنج سال. اگه خیلی خوش شانس باشی و جایی لای در گیر نکنی، حالا تازه باید شروع کنی زور بزنی، سی سال نون در میاری و میخوری، پیر میشی، یه پولی میاد و میره و هنوز نفس میکشی. بعدم ریق رحمت و ده تا بیل خاک...
من واسه چی نفس میکشم؟ چرا یه سری افکار از سرم بیرون نمیرن، چرا دغدغه های چار پنج سال پیش هنوزم هستن، با اینکه خودم رو درگیر نکردم باهاشون؟ هی... این همه وقته که هی سوال میپرسی و یکی نیست بگه خرت به چند من؟ ای بابا...
سخت میگذره همه چی، مثل باد زمان میگذره، هیچ اتفاقی نمیفته، تو هم محکومی که 60 سال زنده بمونی. چه واهی...