این روزها که میگذره، حواسم نیست. فکرم متمرکز نمیشه اصلن، به هیچ چیز. خیلی بده که میخوام به یه چیز کلی فکر کنم، انقدر مسائل ریز و پیش پا افتاده اتفاق میفته که کلن موضوع یادم میره. ترم پیش نصف شب میرسیدم خونه، ولی باز مفیدتر از الآنی بود که سر ظهر خونه م و تا شبش معلوم نیست چه جوری میگذره. خستگی، یه فیلم، دو دست فیفا، چند مین تلفن و چندتا پیامک و بقیه ش هم که پای پی سی. از این مضحک تر واقعن نمیشه، مضحک که نه، کسل کننده. بحث یه روز و دو روز هم نیست، از اول سال اینطوریه... حالا که دقت میکنم میبینم هر سال همینه اوضاعه من، فروردین و اردیبهشت رو کاملن به گا میدم یا به عبارت بهتر به گا میرم تا سپری شه. من موندم و اعصابی که ضعیفه، به هر دلیلی. وقتایی که تنها تو اتاقم بارها شده که با خودم هم دعوام شده، مگس میاد توی اتاقم، مثله ش میکنم. چشمام اوضاش داغونه، توهم میزنم که چیزی داره حرکت میکنه، ولی هیچی نیست. همه ش دلم سیگار میخواد با الکل که متاسفانه هر دو دور از دسترسن. دل خوش میکنم به لیوان لیوان چای کمرنگ سرد. فشار عجیبی روی خودم احساس میکنم. مسخره س که حتا نمیدونم چرا یا از کجا. فقط میدونم هر چی که هست خوب نیست و باعث شده که همیشه در آستانه ی لبریز شدن باشم. دلم میخواد کسی چیزی میگه، بگیرم بزنم کیری مالی ش کنم از صفحه ی روزگار محو شه، ولی باز هم بی خیال میشم و همه چیز رو تحمل میکنم. دوستان رو، اطرافیان رو، خانواده رو، شرایط رو. امیدوارم زودتر اوضاع یه کم روبه راه شه که نزنم به گه عظما بکشم خودم و زندگی م رو...