پنجشنبه ۲۱ آوریل ۲۰۱۱

پاهام سنگینه

این روزها که میگذره، حواسم نیست. فکرم متمرکز نمیشه اصلن، به هیچ چیز. خیلی بده که میخوام به یه چیز کلی فکر کنم، انقدر مسائل ریز و پیش پا افتاده اتفاق میفته که کلن موضوع یادم میره. ترم پیش نصف شب میرسیدم خونه، ولی باز مفیدتر از الآنی بود که سر ظهر خونه م و تا شبش معلوم نیست چه جوری میگذره. خستگی، یه فیلم، دو دست فیفا، چند مین تلفن و چندتا پیامک و بقیه ش هم که پای پی سی. از این مضحک تر واقعن نمیشه، مضحک که نه، کسل کننده. بحث یه روز و دو روز هم نیست، از اول سال اینطوریه... حالا که دقت میکنم میبینم هر سال همینه اوضاعه من، فروردین و اردیبهشت رو کاملن به گا میدم یا به عبارت بهتر به گا میرم تا سپری شه. من موندم و اعصابی که ضعیفه، به هر دلیلی. وقتایی که تنها تو اتاقم بارها شده که با خودم هم دعوام شده، مگس میاد توی اتاقم، مثله ش میکنم. چشمام اوضاش داغونه، توهم میزنم که چیزی داره حرکت میکنه، ولی هیچی نیست. همه ش دلم سیگار میخواد با الکل که متاسفانه هر دو دور از دسترسن. دل خوش میکنم به لیوان لیوان چای کمرنگ سرد. فشار عجیبی روی خودم احساس میکنم. مسخره س که حتا نمیدونم چرا یا از کجا. فقط میدونم هر چی که هست خوب نیست و باعث شده که همیشه در آستانه ی لبریز شدن باشم. دلم میخواد کسی چیزی میگه، بگیرم بزنم کیری مالی ش کنم از صفحه ی روزگار محو شه، ولی باز هم بی خیال میشم و همه چیز رو تحمل میکنم. دوستان رو، اطرافیان رو، خانواده رو، شرایط رو. امیدوارم زودتر اوضاع یه کم روبه راه شه که نزنم به گه عظما بکشم خودم و زندگی م رو...