شنبه ۲ ژوئیهٔ ۲۰۱۱


دنیا همه هیچ است برای مردی که روزی جوان بود، یک زمانی امید داشت و آرزوهای فراوانی در سر می پروراند برای خودش، برای آینده اش. خودش را با همه ی بدبختی اش، سعادتمند تجسم میکرد تا عاقبت از پا نیفتد. سی و سه ساله شد و پوست صورتش چروک افتاد. هیچوقت خودِ فعلی‌ش را نمی دید. عادت داشت که یا آینده نگر باشد یا در حال عقب گرد. اینبار اما متفاوت از بارهای قبل، یک خانه ی خالی، موکت پوسیده ی کف اتاق، پنجره ی بی پرده و حقیقت عریان کوچه خیابانهای شهری غریبه که فکرش را هم نمیکرد روزی سر از آن در آورد، حمامی همیشه مرطوب، کاشیهای شکسته ی دیوار آشپزخانه که همقد او بودند، اما بی حرکت، ساکن...

لحظه ای به گذشته اندیشید، پاکت سیگارش را به سرعت به دهان نزدیک کرد و محتویات تلخِ گویی هزارساله اش را قی کرد. حتا پاکت سیگار هم تحمل نکرد آنهمه درد را. لبریز شد، حجیم شد و سرریز کرد. کار هر روزش بود، انگار که کوهی از غم رابه دوش بکشد، انگار که چیزی هنگام ورود به این دنیا با او، در او متولد شد و سربسته ماند، اما رشد کرد، خود را نهان کرد، اما معدوم نشد... و حالا بعد از این مدت به سراغش آمده، تو گفتی گلویش را گرفته دودستی و سفت که نه اما جان از او می ستاند و نه رهایش می کند. مأمور شده که فقط بماند و فرشته ی عذاب او باشد. حالا از آن همه آرزوهای دور و دراز و اغراق آمیز، تنها نفسی بی دغدغه کشیدن و با آسودگی آبی نوشیدن با او مانده. دردناک است و خودش این را میداند. اطرافش را انگار مهی غلیظ پوشانده، دیگر نه می تواند ببنید و نه جز هوهوی باد، چیزی بشنود.

به خاطر می آورد دوران خوش جوانی را، قبل از آنکه به یکباره همه چیز برایش تمام شود، قبل از اینکه چشم بر همه ی دنیا ببندد، ترک کند همه چیز را، از خانواده و عشق و مرادش دل بکند و کل شهر را با همه ی آدمها و خیابانهاش، در زیر آوار خرابه های شهر ذهنش مدفون کند و او حالا اینجاست. یکه و تنها بی آنکه با کسی باشد، اینجا که حتا برای خریدن سیگار و چارتا تکه کلم برای خوردن و نمردن، به زور پایش را از خانه که نه، از چاردیواری اش، از محبسش بیرون می گذارد و هربار خروار میخرد تا کمتر باشد، کمتر دیده شود. همین که خودش، شبها خود را اینگونه پیر و فرتوت در انعکاس شیشه میبیند کافیست. لازم نیست کراهت را به همه بنمایاند.

سیگار، پنبه و دست را با هم میسوزاند، مثل همیشه. مثل قبلترها که تفننی و دزدکی سیگار میکشید و نابلد بود و سیگار را باد دود میکرد و از آن، فقط سرفه ی زنجیره وار کام اول و انگشتان سوخته برایش باقی می ماند. حالا اما، سیگار را میکشد و هر دو با هم دود می شوند؛ این یکی اما به ضجه می افتد و خاموش می شود ولی آن دیگری می ماند و میشکند.

همه جا تاریکی است برای او که حالا دیگر شبش سرد است و روزش سراسر درد. می نشیند کنجی و سرش را در میان زانو در بین دستهایش میگرد و آنقدر میفشارد که دستهایش خسته شوند و بی رمق، رهایش کنند و بر زمین بیفتند و زار بزند در برابر این هستی اش که گریزان شده از او. دلش میخواست می توانست گردنش را از نرده های پنجره رد کند و آنقدر تقلا کند که سرش از تن کنده شود یا دست کم این افکار و این خاطرات از سوراخهای گوش و دماغش بیرون بزند، فقط او بماند و اشک...